من نه از طایفه ی برگ، نه از طایفه ی باد که از طایفه ی فریادم هر چه دارم در دست نذر این کار کنم داد باید بستانم ز سکوت خسته از خامشی خانه برانداز سکوتم این بار من نه از طایفه ی ساده ی برگم که زبان بندم و حرفی نزنم که برقصم به بد آهنگ ترین نغمه ی باد که بسوزم ز شبیخون حریصانه ی باد که بمیرم به سکوت که شوم رنگ سقوط من نه از طایفه ی تیره ی بادم که بسوزانم برگ که ز دلمردگی ام ساده و بی غصه برویانم مرگ من ز فریاد ، ز دادم آری من همان ساقه ی سبز مانده در عمق چمنزار سکوتم آری تن به تعظیم به باد تن به این رکعت اجبار ی پر استبداد من نمی خواهم داد خانه ی تیره ی باد می نشانم بر باد محکم و سخت به پا می خیزم که اگر بنشینم باد بر می خیزد چه شود خواست که خاست خواستن کار دل است خاستن کار من است ... شاعر: احمد حسینی شعر : چه شود خواست که خاست...
برای اینکه دادشاه را بشناسیم و پی ببریم چرا او با وجود ضعفهای خصلتی و معرفتی و اشکالاتی که از آن به راحتی نمیتوان گذشت برای خیلی از بلوچها حکم قهرمان دارد - باید بلوچستان و ویژگیهای آن را بشناسیم و بدانیم بلوچ برای یاغی احترام خاصی قائل است. بلوچستان به دلیل زخمهایی که بر جان دارد، ھمیشه امید یک ناجی و قهرمان را داشتهاست. قهرمانی که مقدمتاً بتواند و بخواهد بکشد و برای شلیک کردن، تردید نکند و از خون و خونریزی واهمه نداشته باشد. در نظام عشیرهای و فئودالی آنھایی که میکشند جایگاه قهرمانی دارند و مایه احترام خانواده و الگوی خردسالان ھستند و برای همین، کودکان هم دوست دارند مانند الگوھای خودشان «اشرار» و مایه افتخار شوند. این برای یک غیربلوچ مفهوم نیست، اما واقعیت دارد. با توجه به درجه معنی کلمه، اگر در دیگر مناطق ایران «اشرار» بار منفی دارد، در بلوچستان به آن ارج مینهند. اجتماع بلوچستان در زمان حیات دادشاه یک اجتماع فئودالی بوده و هنوز ھم در بیشتر مناطق به شکل قبایل کنفدرات و فئودالی اداره میشود. از آنجا که در بلوچستان شیوه زندگی قبیلهای و قهرمان پروری رواج داشته، طبیعی است که امثال دادشاه مطرح شده و سنت دیرینه یاغی گری را از سر گیرند. یاغیگری ای که همزاد کشتن و خونریزی است. در بلوچستان قبایل و طوایف نقش خیمه را دارند و برای قومی که در طول تاریخ مدام براو تاخته و تحقیر کردهاند حکم سرپناه و سایبان دارند. آنچه خیمه را سرپا نگاه میدارد و حفظ میکند نه فقط رئیس و سردار قبیله و آداب و رسوم قوم، بلکه کسانی هستند با سر نترس قبیله را میپایند تا گزندی به آن نرسد، آنان جا پای اشرار گذاشته، خود را به آب و آتش میزنند و، با تفنگ و کشتن خو دارند. از این زاویه دادشاه در شمار اشرار است و اگر داستانش تأثیر فراوانی بر شعرا و نویسندگان بلوچ گذاشته و خوانندگان و نوازندگان بلوچ در مراسمی چون عروسی و جشن تولد و... از رشادت و شجاعتش یاد میکنند، بی دلیل نیست. دادشاه که فردی بیباک و ورزیده بود بعد از مسائل کوچکی که در خانواده اش اتفاق افتاد مجبور شد به علت تعصب قومی و تهمتهای ناروایی که به همسرش زده شد، او را به قتل برساند، یاغی شود و سر به کوه بگذارد... در جامعه سنتی بلوچستان دو چیز بسیار مهم است: سلاح و، ناموس فرد. اگر به یکی از این دو خدشهای وارد شود دیگر اعتباری در بین جامعه خود ندارد. با توجه به حاکمیت نظام عشیرهای، از دست دادن ابزار قدرت (سلاح) و هتک حرمت ناموس فرد، تنها به معنای از دست رفتن آبرو و اعتبار فرد نیست بلکه به معنی بی آبرویی کل عشیرهاست. دادشاه قبل از درگیری با خوانین و دولت مرکزی، همراه با طایفه اش در کمال آرامش زندگی میکرد. ولی با توجه به حاکمیت سیستم عشیرهای، نمیتوانست نسبت به مسائلی که برای طایفهاش پیش میآمد، بی تفاوت باشد. البته ستم حکومت، آزار برخی ژاندارمها و خوانین مرتبط با آنان نیز، نقش مهمی داشت. دادشاه (با بد و خوبش)، پدیدهای بر خاسته از دل زور و ظلم و محصول مناسبات آلوده حاکم بر منطقه بود. دادشاه یا میر دادشاه، یک زمیندار کوچک و کشاورز روستایی بلوچ، ساکن در منطقه? کوهستانی (سفید کوه) واقع در مرکز بلوچستان بود، که در اوایل دهه 50 میلادی (اواسط دهه سی خورشیدی)، علیه دولت مرکزی ایران، سر به طغیان گذاشت. وی که برخی او را دادشاه سفیدکوهی، و از منطقه سفیدکوه واقع در مکران بلوچستان دانستهاند، از اعضای قبیله شیرانی محسوب میشد و برخی علت طغیان او را، تعدی و ستمی دانستهاند که از جانب خوانین محلی به وی و خاندان و قبیله اش روا داشته شده بود و بدین دلیل معتقدند که همین موضوع، در کنار حمایت حکومت پهلوی از خوانین محلی، به طغیان وی، سمت و سوی ضد رژیمی دادهاست. دادشاه به همراه برادرش، محمد، و چند تن دیگر از افرادش، در روز چهارم فروردین ماه سال 1336، و در نیمه راه چابهار - ایرانشهر و در پیچ خمهای تنگ سرحه، واقع در منطقه کوهستانی لاشار - به اشتباه راه را بر خودروی کارول، رئیس اصل چهار ترومن در منطقه? کرمان و کارمندان او بست، و چهار نفر مردان سرنشین این خودرو، یعنی کارول 34 ساله، ویلسون همکار 33 ساله او، و همچنین مترجم و راننده? ایرانی آنها، و همچنین مدتی بعد، آنیتا کارول، همسر 35 ساله? کارول را (که به اسارت گرفته بود)، به طرز فجیعی به قتل رساند. گرچه دادشاه قبل از این هم، افراد دیگری را به قتل رسانیده بود، امّا قتل فجیع کارمندان اصل چهار ترومن، که به منظور انجام فعالیتهای عمرانی به آن منطقه آمده بودند، حساسیت جهانیان را برانگیخت و به موضوع طغیان او، ابعادی جهانی و بین المللی بخشید، طوریکه دولتهای بیگانه و از جمله بخصوص دولت ایالات متحده آمریکا، حکومت پهلوی را برای دستگیری هر چه سریعتر دادشاه و سرکوب طغیان او، تحت فشار گذاشتند. با این وجود، و با اینکه دولت مرکزی ایران، مُدام نقشه میریخت تا وی را دستگیر نموده و یا از سر راه بردارد، اما این تلاشها، با تغییر موضع دائم دادشاه و یارانش در کوهستان و رفتنشان از کوهی به کوه دیگر، به جایی نمیرسید، تا اینکه دولت مرکزی به ناگزیر اقدام به تبانی با سران قبایل محلی بلوچستان نمود و با همراهی آنان در 21 دی ماه 1336 دادشاه را به کمین گاه کشید و وی را به قتل رسانید. گرچه برخی دادشاه را یک یاغی آدمکش دانستهاند و از وی به خاطر قتلهای متعددی که مرتکب شده و از جمله بخصوص به خاطر قتل ناجوانمردانه? یک زن بی آزار و بی پناه آمریکایی انتقاد کردهاند، امّا برخی دیگر در مقابل وی را از نامدارترین چهرههای ملی در تاریخ معاصر بلوچستان دانستهاند و از وی با عنوان یک قهرمان افسانهای بلوچ یاد کردهاند، طوریکه زندگی و مبارزات او را در ترانهها و سرودهای بیشماری که شماری از آنها هنوز هم در سرتاسر بلوچستان ورد زبان مردم است، نقل شدهاست. پایان قسمت اول بنت در آغاز تابع حکومت قصرقند و در قلمرو بلیده ای بوده و یک نفر از طایفه میرهای بنت از سوی حاکم قصر قند ، امور مربوط به بنت را انجام می داده است. سردار محمد علی خان نارویی ، پسر مهراب خان حاکم نیکشهر ، را کشت و بر آنجا و بنت تسلط یافت؛ اما از هنگامی که سردار حسین خان ، فرزند محمد علی خان، خواهرش، با نو گراناز، را به عقد میر حاجی ، یکی از بزرگان بنت در می آورد ، بنت به طایفه شیرانی تعلق می یابد . مدتی بعد سردار حسین خان به علت در گیری با دولت مرکزی ایران از حکومت عزل گردید و در نتیجه ، حکومت بنت به سردار مهیم خان لاشاری سپرده می شود . همزمان با بزرگ شدن پسران بانو گراناز، خانهای شیرانی قدرتی یافتند و در نزاعی که منجر به قتل برادران مهیم خان لاشاری شد، اسلام خان ، پسر با نو گراناز ، به اتفاق پنج برادر خود به نامهای : جهانگیر خان ، شهباز خان ، نقدی خان، میرزا خان و صاحب خان، حکومت بنت را به دست گرفت و چون خانواده او در بنت از احترام ویژه ای برخوردار بود ، با استفاده از نسل مادری ، خود را شیرانی"نارویی" خواندند. در مورد مهراب خان شیرانزهی که در کتاب بلوچستان در عصر قاجارذکر شده توجه بفرمائید واینک عین نوشتاردر صفحه70در سال 1224 قمری بنا بگزارش کاپیتان گرانت انگلیسی در قصرقند شحصی بنام ( شیخ سمندر به طورمستقل حکومت میکرد) واداره دزک در( دست نعمت الله بود ) پر قدرت ترین حاکم بلوچستان غربی ( شاه مهراب بود ) او قدرت جمع اوری ( ده هزار نیرو رادر ان زمان داشت مهراب از ایل ناروئی بود) که توانسته بود بوسیله ازدواج با دختر یکی از سرداران بنپورجای پای در منطقه باز کند وسپس با نیروی نظامی بر تر خود قدرت را بدست گیرد. او در این سالهای 1810م1225ق نه تنها در حوزه حکومتی خود (مستقل بود ) بلکه چندی قبل از دیدار با پاتینجر به اتفاق برادرش قائیم خان به ( لار) حمله کرده وحدود سه ماه انجا را در تصرف خود داشته. ضمنا انطوریکه از تاریخ ورود کاپیتان گرانت ببلوچستان پیدا است هم اکنون 207 سال از ان زمان میگذرد . وبنظرم تنها موارد اختلاف با گزارش کاپیتان گرانت و نظریه بازماندگان مهراب خان و مطلعین محلی این چند مورد است. 1- وی با دختر یکی از سرداران بنپورازدواج نکرده بلکه ان پدر وی بنام سعید خان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور بوده که همراه ایل تبارش از سیستان بعنوان پناهنده ببنپور میاید وملک شاه جهان اخرین دودمان ملکها از وی نگهداری میکند وپس از مدتی با خواهر ملک ازدواج میکند ومهراب خان متولد میشود وی خواهرزاده ملک شاه جهان است . در سال 1219 هـ.ق امیر کبیر محمد رضاخان نخعی را به سمت فرماندار سیستان منصوب کرد . ریچارد تاپر در مورد نقش سرداران بلوچ در جمع آوری مالیات برای دولت ایران می نویسد : با این که طوایف بلوچ به دولت مرکزی مالیات می پرداختند تا سال های دهه 1920 م. قدرت و اختیارات گسترده ای داشتند اما خشونت هایی که قاجارها علیه طوایف بلوچ اعمال می کردند ، میراثی از کینه و نفرت نسبت به دولت مرکزی در بلوچستان به جای گذاشت. فشار دولت بر روسای طوایف بلوچ برای جمع آوری مالیات چندان زیادبود که برخی از آنان در اواخر قرن نوزدهم علیه قاجارها قیام کردند، از جمله در سال 1315 هـ.ق بلوچ ها تحت رهبری حسین خان نارویی علیه قاجار در سرحد ، سراوان و بمپور به پا خواستند و خواستار کاهش مالیات گردیدند . یکی از ویژگی های مهم حیات اجتماعی ـ سیاسی بلوچستان طایفه گرایی بود، بلوچ ها در قالب دهها طایفه بزرگ و کوچک سازماندهی می شد سران این طایفه سردار نظرخان ایرانی فرزند سردار خداداد خان و نوه سردار سعید خان بودند که در 19 بهمن 1330 در درگیریهای سیاسی در زابل شهید گردیدند.وشهادت ایشان موجب اختلاف شدید در طایفه تا جایی که فرزند ایشان سردار آریان خان مجبور به ترک وطن شد پس از سردار نظر خان فرزند یزرگ ایشان سردار پرویز خان به عنوان رییس طایفه انتخاب شدند که هم اکنون در سیستان سکونت دارند . قلعه سردار نظر خان هم اکنون در روستای ملک حیدری زابل پای برجاست با سلام خدمت تمام بازدید کنندگان عزیز نرم افزاری که قول دادم بالاخره وقت شد طراحیش کنم. البته اطلاعاتش خیلی کمه از دوستان عزیز خواهشمندیم اطلاعاتشون رو راجع موضوعات این وبلاگ ارائه کنید با تشکر فراوان انتقادات، پیشنهادات و نظرات راجع نرم افزار فراموش نشه با تشکررر.
![]()

![]()
![]()
ردگیری ماجرای دادشاه ما را به یک اختلاف دیرینه می رساند بین خان های دو نقطه مرکزی مکران، یعنی شیرانی ها (نارویی ها) و میرلاشاری ها. اگر حوزه مورد نظر در مرکز مکران را مربعی فرض کنیم، دو گوشه شمالی آن "فنوج" و "لاشار" نامیده می شوند و دو گوشه جنوبی اش " بنت" و "گه (نیکشهر)". فنوج و بنت در ضلع غربی واقع می شوند و لاشار و گه در سمت شرق.
خان های شیرانی (نارویی) از سیستان آمده بودند و بر گه و فنوج در قلب مکران در رودبار در حاشیه آن در کرمان مسلط شده بودند. میرلاشاری ها هم که در پهنه لاشار سکنی گزیده بودند از همان ابتدا رقبای جدید را برنتافته و کشمکش های دائمی بین آن ها برقرار بود. به دلیل همین کشمکش ها و دلایلی دیگر بنت بدون خان باقی مانده بود، زیرا هیچیک از این دو رقیب نمی گذاشت دیگری بر آن مسلط شود.
میرهوتی رئیس خان های میرلاشاری برای چنگ آوردن بنت آمد و یک زن بنتی گرفت تا از طریق فرزندانش بر آن مسلط شود. شیرانی ها هم که وضع را چنین دیدند برادر همان زن بنتی به نام "میرحاجی" را به دامادی پذیرفتند تا از میدان را برای رقیب خالی نکرده باشند. این ازدواج در نوع خود کم نظیر بود. چون خوانین از طوایف مختلف زن می گرفتند ولی ابا داشتند که دختر به اقوام غیر خان دهند. اینگونه شد که گراناز خواهر حسین خان شیرانی و دختر مرحوم محمد علی خان نارویی خان گه به عقد میرحاجی در آمد.
![]()
![]()
ضمنا نحوه تصرف قلعه بنپوروپایان دادن بحکومت هفتصد ساله ملکها بطور مفصل در قسمتهای گذشته بیان گردیده. 2- نام برادر مهراب خان قائیم خان نبوده بلکه محمد حسنخان است قابل توجه است وقتی که یک حارجی مهرابخان را بنام ( شاه مهراب میداند ) واز قدرت وی میگوید انوقت ما از وجود چنین مهرابی بی اطلاع باشیم که در حد یک شاه قدرت داشته.گرچه بنا بگفته مطلعین وبازماندگان مهرابخان شرخ مفصل تری ازوقایع زمان مهرابخان شیرانزهی (یا ناروئی ) پرداخته شده وحتی از نخوه تیرخوردن وی ولنگ شدن پایش در جوانی و ازاولین لشکر کشی وی بطرف فنوج وکشتن بیت الله حاکم انجا که داماد وبرادرزاده الهوردیخان خان بشکرد بوده. وازدواج با بیوه بیت الله وثمر ان ازدواج پسری است بنام لطفعلی خان که هم اکنون بازماندگان لطفعلی خان همین شیرانزهی های ساکن ابادیهای اسفند و رامک وخیراباد فنوج میباشند که جمعیت شان به دها خانوارمیرسد .
ودومین لشکرکشی وی بکمک سعیدخان حاکم کهنوج ورودبار بوده وتصرف قلعه کهنوج وبیرون راندن ومجازات مخالفین سعید خان وبحکومت رساند مجدد وی را بتفصل بیان کردم. وهم ازازدواج با دختر سعید خان مالکی ( یا رودباری ) بنام جمال خاتون که ثمر این ازدواج هم محمد علی خان است بازماندگا ن محمد علی خان هم شیرانزهی های ساکن رودبار و فنوج وگه ومختاراباد میباشند که جمعیت اینها هم به دها خانوارمیرسد. وهم ازجنگ دشتیاری وشکست طایفه جدگال وبحکومت رساندن مجدد میر دوستین بلیده ای وهم علت قتل وی را بدست سران طوایف لاشار که در اسپکه اتفاق میافتد وانهم بتلافی خون میر مرادبک که وی در این زمان حاکم لاشار وگه وبنت بوده
![]()
![]()
پس از مرگ سردار شریف خان سردار سعید خان جانشین پدر خود شد در آن زمان طایفه بسیار ضعیف شده بود که با سختی فراوان سردار سعیدخان دوباره قدرت را به طایفه بازگرداند . در آن دوره زمانی حکومت سیستان تحت سلطه حاکم قائنات بود که وی با ناروئیها سر سازگاری نداشت سردار سعید خان بارها اقدام به بازپسگیری زمینهای قومی و اجدادیش کرد که با نفوذی که حاکم قائنات در دربار قاجار داشت کار به جایی نمیبرد تا اینکه خود سردار سعیدخان همراه با تعداد اندکی از مردانش به طهران رفت و چندین ماه در دربار به انتظار انجام کارش بود تا اینکه شوکت الملک با نفوذی که داشت دربار را مجاب کرد که سردار را به سراغ گروهی از ترکمنها که به روستاهای مرزی ایران حمله میبردند بفرستند تا اینگونه سعیدخان را از بین ببرند.
دربار نیز قبول کرده شرط پس دادن زمینهای طایفه و تحویل اسناد را سرکوب گروه ترکمنها تعین کرد. سردار که چاره دیگری نداشت مدتی صبر کرد تا مردان طایفه به نزد او امدند و با تشکیل گروهی از مردان جنگی نارویی
به سراغ ترکمنهای متعرض رفت و پس از غلبه بر آن قوم ترکمن به طهران بازگشت و دربار به ناچار اسناد زمینها را به وی تحویل داد .
وی در جنگ با ترکمنها بسیار با شجاعت جنگید و هنوز هم مثلی در میان ترکمنها رایج است که هنگامی که اسب ها هنگام خوردن آب میترستد میگویند: ((مگر سیدخان قره را دیدی که ترسیدی))
قره در زبان محلی به معنی فرد سبزه است. و ترکمنها به سردار سعید خان لقب سید خان قره داده بودند.
سردار مردان جنگی را جدا گانه به سیستان فرستاد و خود به همراه پسر کوچکش که حدود 7 سال داشت و تعداد بسیار اندکی همراهی از مسیر خراسان به سوی سیستان حرکت کرد سعید خان زمانی که به قائن رسید مورد استقبال شوکت الملک قرار گرفت و به دعوت او به امارت وی رفت در ان شبی که سعیدخان مهمان شوکت الملک بود با سمی محلک مسموم گشت و همراهان وی توسط شوکت الملک کشته شدند و فقط همان کودک توانست جان بدر برده و سوار بر اسبی به تنهایی توانست خود را به قوم خود در سیستان برساند و انها را از جریان مطلع ساخت .پسر بزرگ سردار سعید خان که خداداد خان نام داشت پس از اطلاع از ماجرا طایفه را منسجم کرد و با تمامی مردان طایفه به سوی قائن رفت و با غافلگیر کردن شوکت الملک او و افرادش را از پای در اورد و انتقام پدر خود را گرفت .
همین مساله باعث شد تا سردار خداداد خان برای دربار مشکلی تلقی شود که بر سر این مساله دسیسه های بسیار برای ایشان چیده شد.
![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


