من نه از طایفه ی برگ، نه از طایفه ی باد که از طایفه ی فریادم هر چه دارم در دست نذر این کار کنم داد باید بستانم ز سکوت خسته از خامشی خانه برانداز سکوتم این بار من نه از طایفه ی ساده ی برگم که زبان بندم و حرفی نزنم که برقصم به بد آهنگ ترین نغمه ی باد که بسوزم ز شبیخون حریصانه ی باد که بمیرم به سکوت که شوم رنگ سقوط من نه از طایفه ی تیره ی بادم که بسوزانم برگ که ز دلمردگی ام ساده و بی غصه برویانم مرگ من ز فریاد ، ز دادم آری من همان ساقه ی سبز مانده در عمق چمنزار سکوتم آری تن به تعظیم به باد تن به این رکعت اجبار ی پر استبداد من نمی خواهم داد خانه ی تیره ی باد می نشانم بر باد محکم و سخت به پا می خیزم که اگر بنشینم باد بر می خیزد چه شود خواست که خاست خواستن کار دل است خاستن کار من است ... شاعر: احمد حسینی شعر : چه شود خواست که خاست...
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


